یه اتفاق بد
دیروز(15تیر) من و شما دخملی تصمیم گرفتیم بدون سه چرخه وکالسکه دوتایی در یک عصر تابستانی به خیابون بریم و من برات یک بلوز بخرم .. توی راه از یه مغازه رد شدیم که توش پر کبوتربود و یه مغازه دیگه که توش نمیدونم قناری بود یا فنج..تو که مدام بهشون اشاره میکردی و معلوم بودخیلی دوستشون داری.
داشت کلی بهمون خوش میگذشت که از قضا در داخل یک پاساژ که من دست شما رو گرفته بودم و داشتیم با هم میرفتیم شما خودتو به زمین انداختی و مامان میخاست بلندت کنه که یه صدایی شنیدم ...صدای دستت بود و شما زدی زیر گریه و من تا خونه صلوات میفرستادم که طوریت نشده باشه اما شما با هر تکون دستت گریه میکردی .
دم در خونه که رسیدیم بابا رو دیدم و از قضا سرش شلوغ. بابا اول فک کرد من هول کردم و دارم شلوغش میکنم ولی نه انگار...
شما رو به آقای همسایه که پرستار بیمارستان بود نشون داد و ایشون هم به همکارشون مارو سفارش و ما رفتیم و از دست شما عکس گرفتیم .وای که چقدر موقع عکس گرفتن گریه کردی..آقای دکتر گفتند من چیزی نمیبینم ولی برای اطمینان پیش یه متخصص برید.
وای که تو ماشین چقد آروم شده بودی ....دیگه از شیطنتها توی ماشین خبری نبود....وقتی هم که اومدیم خونه دستتو بستم و شما بقراری میکردی و من با شما گریه ....از این ور خونه به اون ور می چرخوندمت....
صبح امروز هم که چشماتو باز کردی آروم و بی رمق بودی و از اینکه نمیتونستی بلند بشی گریه میکردی ..من آروم تو روسرجات نشوندمو شما باز گریه...بغلت کردم و بازگریه.... از گریه های تو کلافه و هراسان
اما چند ساعت بعد که میخاستم دستتو بازکنم که بینم شاید ورم کرده در کمال ناباوری دیدم بابازشدن دستمال دستتو تکون میدی ...بله یه معجزه اتفاق افتاده بود ...مامان از خوشحال به بابایی و عزیز زنگ زد که دست فاطمه خوب شده....
خدایا شکرت......
خدایا همه مریضا رو مخصوصا کوچولوها رو در این واپسین روزها ی ماه شعبان شفا بده.....خیلی سخته که درد بچتو ببینی ونتونی براش کاری انجام بدی.....


یه اتفاق بد
